اسم اعظم و دعاهایی که اسم اعظم دارد - حکایتها و اسرار اسم اعظم خداوند
را در خواب دیدم و به وی گفتم که تعلیم کن مرا چیزی که به واسطه آن بر
دشمنان پیروز گردم فرمود:یا علی بگو:( یا هو یا من لا هو الاهو) روز بعد
جریان را به رسول الله (ص) عرض کردم فرمود:او اسم اعظم را به تو تعلیم
کرده.و همین اسم در روز بدر بر زبان من جاری بود و حق سبحان به برکت
این اسم مرا نصرت داد.
از جضرت سجاد (ع) منقول است که از حق سبحان درخواستم که اسم اعظم
به من تعلیم فرماید در جواب به من نمودند که بگو:
( اللهم انی اسئلک باسمک الله الله الله الله الله لا اله الا هو رب العرش العظیم )
به برکت این اسم هر چه خواستم کرامت فرمود.
گویند که اسم اعظم الله که حضرت عیسی (ع) مرده را به آن زنده میکرد این
کلمات بود:
( یا رب الارباب و یا مسبب الاسباب و یا مفتح الابواب و یا معتق الرقاب الهی
فی السماء عرشک و فی الرض قدرتک یا حی یا قیوم یا ذالجلال و الاکرام )
از مرحوم نهاوندی است که حضرت صادق (ع) به اصحاب خود فرمود: آیا
میخواهید که اسم اعظم را بدانید؟ عرض کردند:بلی فرمود:هرگاه سوره حمد و توحید و انا انزلناه را با آیه الکرسی بخوانید و بعد از آن برخیزید رو به قبله و حاجت خود را بخواهید برآورده خواهد شد.
غالب بن قطان بیست سال از خداوند درخواست اسم اعظم میکرد سه شب پی در
پی در خواب دید که میگویند بخوان:
( یا فرج الهم و یا کاشف الغم یا صادق الوعد یا موفیا بالعهد یا منجز الوعد و یا
حی لا اله الا انت صلی الله علی محمد و ال محمد و سلم.)
( یا حی یا قیوم ) اسم اعظم است.
پیامبر اکرم (ص) فرمودند:اسم اعظم خدا در شش آیه آخر سوره حشر است.
مرحوم شيخ على اكبر عماد مى نويسد:
اسم اعظم خداوند تبارك و تعالى ، آنهائى است كه در اولش ، لفظ جلاله (الله ) و در آخرش لفظ (هو) باشد و همچنين ، بدون نقطه باشد و در قرآن شريف ، در پنج مورد چنين آمده است .
پس بنابراين ، اسم اعظم (الله لااله الاّ هو) مى باشد. از شيخ مغربى نقل شده كه هر كس اين پنج آيه را، وردِ خود كند و هر روز يازده مرتبه ، به هر نيت و در هر مشكلى - كه برايش پيش آيد- بخواند، بزودى نيت او برآورده خواهد شد. انشاءالله .
آن پنج مورد در قرآن چنين است :
1 - اَللّهُ لااِلهَ اِلاّ هُوَ الْحَىُّ الْقَيُّومُ لاتَاءْخُذُهُ سِنَهٌ وَ لانوْمٌ لَهُ ما فى السَّمواتِ وَ ما فى الاَْرْضِ مَنْ ذَاالَّذى يَشْفَعُ عِنْدَهُ اِلاّ بِاِذْنِهِ يَعْلَمُ ما بَيْنَ اَيْديهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ وَ لايُحيطُونَ بِشَئىٍ مِنْ عِلْمِهِ اِلاّ بِماشاءَ وَسِعَ كُرْسيُّهُ السَّمواتِ وَالاَْرْضَ وَ لايَؤُدُهُ حِفْظِهُما وَ هُوَ الْعَلِىُّ الْعَظيمِ. (بقره / 255)
2 - اَللّهُ لااِلهَ اِلاّ هُوَ الْحَىُّ الْقَيُّومُ نَزَّلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ وَ اَنْزَلَ التَّوريةَ وَالاِْنْجيلَ مِنْ قَبْلُ هُدىً لِلنّاسِ وَ اَنْزَلَ الْفُرْقانَ. (آل عمران ، 2، 3، 4)
3 - اَللّهُ لااِلهَ اِلاّ هُوَ لَيَجْمَعَنَّكُمْ اِلى يَوْمِ الْقيامَةِ لارَيْبَ فيهِ وَ مَنْ اَصْدَقُ مِنَ اللّهِ حَديثاً. (نساء / 87)
4 - اَللّهُ لااِلهَ اِلاّ هُوَ لَهُ الاَْسْماءُ الْحُسنى .(طه /
5 - اَللّهُ لااِلهَ اِلاّ هُوَ وَ عَلَى اللّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ. (تغابن / 13)
شيخ مفيد فرموده است : اسم اعظم در سوره فاتحه است و بر اساس فرمايشِ امام صادق عليه السّلام اگر اين سوره را 70 بار، بر مرده بخوانند و روح بر بدن ميت برگردد، شگفت آور نيست .
منظور از اسم اعظم الهي چيست؟
مرحوم علامه مجلسي در بحارالانوار روايات زيادي درباره اسم اعظم و اين كه كدام يك از نامهاي خدا است؟ نقل ميكند كه ذكر همه آنها به درازا ميكشد، از جمله در روايتي از امام صادق (ع) آمده است «اسم الله الاعظم در سوره حمد پراكنده است».
و نيز در بعضي از روايات ميخوانيم «بسم الله الرحمن الرحيم به اسم اعظم خدا از سياهي چشم به سفيدي آن نزديكتر است».
در روايات ديگري نامهاي مقدس ديگري از نامهاي خداوند و اسماءِ حسني و آيات قرآن ذكر شده كه هريك از ديگري پرمعنيتر ميباشد (بحارالانوار 93/ 223 تا 232.)
ولي سخن در اينجا است كه آيا اسم اعظم يك كلمه يا يك جمله يا آيهاي از آيات قرآن مجيد است، و اين همه تأثير و قدرت در الفاظ و حروف آن نهفته شده، بيآنكه هيچ قيد و شرطي داشته باشد؟
يا اين كه اثر از آن اين الفاظ است به ضميمه حالات و شرائطي در گوينده از نظر تقوا و پاكي و حضور قلب و توجه خاص به خدا و قطع اميد از غير او و توكل كامل بر ذات پاك او.
يا اين كه اسم اعظم اصولاً از مقوله لفظ نيست، و اگر پاي الفاظ به ميان آمده اشاره به حقايق و محتواي اين الفاظ است، و به تعبير ديگر مفاهيم اين الفاظ بايد در جان انسان پياده شود و او متخلق به معني آن گردد، و به مرحلهاي از كمال برسد كه دعاي او مستجاب و حتي تصرف او در موجودات تكويني به فرمان خدا نافذ گردد.
از اين سه احتمال، احتمال اول بسيار بعيد به نظر ميرسد كه حروف و الفاظ بدون تكيه بر محتوا و بدون توجه به اوصاف و حالات گوينده چنان اثري داشته باشد، هرچند در افسانههايي كه به نظم و نثر در بعضي از كتب آمده چنين منعكس است كه حتي اهريمن ميتوانست با در اختيار گرفتن اسم اعظم تكيه بر جاي سليمان زند و كارهاي او را انجام دهد!!
اينگونه برداشت از اسم اعظم بسيار از روح تعليمات اسلام دور است، بعلاوه همان داستان «بلعم باعورا» كه نشان ميدهد بعد از انحراف از مسير پاكي و تقوا اسم اعظم را از دست داد، گواه بر اين است كه اين نام رابطه نزديكي با اوصاف و حالات گوينده دارد. بنابراين حق مطلب يكي از دو تفسير اخير است و يا هر دو توأم با هم.
مرحوم علامه طباطبائي در تفسير الميزان بعد از اشاره به مسأله اسم اعظم چنين ميگويد «نامهاي خداوندي عموماً، و اسم اعظمش خصوصاً، هرچند در عالم هستي و وسائط و اسباب نزول فيض در اين جهان مؤثر است، ولي تأثير آن مربوط به حقايق اين اسماء است نه خود الفاظي كه دلالت بر آن ميكند و نه به معاني متصوره در ذهن» (الميزان 8/ 372.). اين سخن نيز تأكيدي است بر آنچه در بالا گفته شد.
در پاسخ به سؤال شما مبحثي (با كمي تغيير) از علامه طباطبايي(ره) در تفسير شريف الميزان ذيل آيات 180 تا 186 سورهي اعراف ارائه ميشود.
معناي اسم اعظم: در ميان مردم چنين معروف شده كه اسم اعظم الهي، لفظي است كه اگر خدا با آن خوانده شود، دعاي شخص مستجاب ميگردد و چون چنين تأثيري را در اسماء لفظي شناخته شده الهي پيدا نكردند، گمان نمودند كه اسم اعظم الهي از الفاظ خاص با تركيب نامعلومي تشكيل شده كه اگر آن الفاظ به دست آيد همه كائنات در برابر انسان مطيع مي شود.
در بعضي روايات نيز آمده كه «بسمالله الرحمن الرحيم» نزديكتر است به اسم اعظم از نزديكي سفيدي چشم به سياهي آن، روايات ديگري هم وجود دارد كه دلالت ظاهر آنها بر اين است كه اسم اعظم لفظي متشكل از حروف خاص است.
اما با مراجعه به تحقيقات عميق مطرح شده در مبحث علت و معلول معلوم ميشود كه تأثير حقيقي دائرمدار وجود اشياء است و ميزان تأثير بر اساس قوت و ضعف وجود علت ميباشد، پس صرف الفاظ كه اصواتي ميباشد يا حتي معاني آن كه در ذهن تصور شده داراي چنين تأثير وسيعي نمي توانند باشند، چرا كه از قوت وجود بالا برخوردار نيستند. بيشك اسماء الهي و خصوصاً اسم اعظم در عالم وجود مؤثر است؛ اما تأثر آنها به الفاظشان نبوده بلكه به حقايقشان مي باشد. مقصود از حقيقت اسم معناي تصور شده در ذهن انسان نيست، بلكه حقيقت آن اسم و صفت در ساحت الهي است كه اين لفظ، به آن حقيقت اشاره دارد. پس تأثير اسماء الهي همان تأثير خداي سبحان مي باشد.
البته خدا وعدهي استجابت دعاي هر كه او را بخواند داده است(بقره، آيهي 186).
و اين متوقف بر طلب حقيقي از اوست. كسي كه در حاجتش از همهي اسباب غيرالهي دل بكند و تنها رو به خدا آورد، به حقيقت اسم مناسب با حاجتش، تمسك كرده و آن حقيقت است كه تأثير نموده و دعاي او مستجاب مي شود.
پس به حسب حقيقت اسمي كه دعا كننده به او متصل شده تأثير دعا از جهت عموميت متفاوت است و هر كه به حقيقت اسم اعظم توجه و تمسك كند دعايش مطلقا پذيرفته مي شود. بنابر اين مؤثر اصلي، حقيقت اسم است يعني همان حقيقتي كه در وجود الهي بوده و اسم با معناي خاصش به آن اشاره مي كند.
1. گسترة اسماي حُسناي الهي، به نقطهاي پايان مييابد كه اسمي وسيعتر از آن نيست; اسمي است كه همة حقايق اسماي الهي را در بر ميگيرد و همة آثار بدان منتهي ميشود و آن كلمه جلاله "اللّه" است. به اين اسم، اسم اعظم گفته ميشود.(1)
2. ويژگي اسم اعظم آن است كه تمام اشيا در مقابل حقيقت آن، رام و خاضعند; از اين رو، اگر دعا، طلبي حقيقي باشد; به گونهاي كه دعا كننده، به طور حقيقي، از تمام وسايل و اسباب، دست برداشته براي برآورده شدن نيازهايش به خداوند و اسم اعظم او متوسّل شود، به حقيقت اسمي پيوند خورده كه با حاجتش متناسب است; در نتيجه، آن اسم، به حقيقتش تأثير كرده و دعاي او مستجاب ميشود.
روشن است چنين تأثيري، براي حقايق آن اسم است، نه صرفاً لفظش(2) ، و چون اسم اعظم از همة اسماي، گستردهتر است، آثارش نيز، در عالم وسيعتر و دامنهدارتر ميباشد.
3. هر چند رواياتي وجود دارد كه "بسم اللّه الرحمن الرحيم"، به اسم اعظم، نزديكتر است يا اسم اعظم در آية الكرسي و اوّل سورة آلعمران است، و نيز، روايتي كه ميفرمايد: حروف اسم اعظم، در سورة حمد، پراكنده است و امام، آن حروف را ميشناسد و هر وقت بخواهد آن را تركيب نموده با آن دُعا ميكند و دعايش مستجاب ميشود و روايات ديگر كه در اينباره آمده است; اما همان گونه كه گفته شد، تأثير حقيقي، تنها مربوط به لفظ آن اسم نيست و اسماي الهي و بخصوص، اسم اعظم او، با وجودي كه در عالم مؤثر بوده و وسيلة فرود آمدن فيض ذات خداوند متعال است; اما اين تأثير، به خاطر حقايق اين اسما است، نه الفاظشان; از اين رو، همة توجه به كار برنده اسم اعظم، بايد بر آن حقايق تمركز يابد، نه بر ظاهر اسم.
پاورقی:
(1)تفسير الميزان، علامه طباطبايي;، ج 8، ص 371، دارالكتب الاسلامية.
(2)همان.
تعيين اسم اعظم:
روايات فراواني در تعيين اسم اعظم وارد شده است كه در اين مجال به برخي از آنها اشاره ميكنيم:
1- امام عسكري(ع) فرمود: "بسم اللَّه الرحمن الرحيم" به اسم اعظم نزديكتر است از سياهي چشم به سفيدي آن".(2)
2- در برخي روايات گفتن يكصد مرتبه "بسم اللَّه الرحمن الرحيم، لا حول و لا قوه الاّ باللَّه العليّ العظيم" بعد از نماز صبح را اسم اعظم الهي شمردهاند.
3- در روايات ديگري نامهاي مقدّس ديگري از نامهاي خداوند و اسماء حسني ذكر شده است.(3)
در توجيه اين اختلاف و تعدد سه قول ذكر شده است:
أ) اسم اعظم يك كلمه يا يك جمله يا آيهاي است و اين همه تأثير و قدرت، در الفاظ و حروف آن نهفته شده، بي آن كه قيد و شرطي داشته باشد.
ب) اثر از الفاظ است، به ضميمه حالات و شرايطي در گوينده از نظر تقوا و پاكي و حضور قلب و توجه خاص به خدا و قطع اميد از غير او و توكل كامل بر ذات پاك خدا.
پ) اسم اعظم از مقوله لفظ نيست و اگر پاي الفاظ به ميان آمده، اشاره به حقايق و محتواي اين الفاظ است و بايد معاني اين الفاظ در جان آدمي نهادينه شده و آراسته به اين معاني گردد و به مرحلهاي از كمال برسد كه دعاي او مستجاب و حتّي تصرف او در موجودات تكويني به فرمان خدا نافذ گردد.
از اين سه احتمال، احتمال اوّل بسيار بعيد به نظر ميرسد كه حروف و الفاظ بدون تكيه بر محتوا و بدون توجه به اوصاف و حالات گوينده چنان اثري داشته باشد و اين گونه برداشت از اسم اعظم، از روح تعليمات اسلام دور است.
اسم گفت، رو مسمي را جوي ماه در بالاست، ني در آب جوي
هيچ اسم بي مسمّي ديده اي؟ يا زگاف و لام گُل، گُل چيدهاي؟
در روايت آمده است: "بلعم باعورا" پس از انحراف از مسير پاكي و تقوا، اسم اعظم را از دست داد، يعني حقيقت اسم اعظم را از دست داد، نه آن كه لفظ را فراموش كرده واز دست داده باشد.
احتمال دوم و سوم بسيار به واقع نزديكتر است. مرحوم علامه طباطبائي بعد از اشاره به اسم اعظم ميفرمايد: "نامهاي خداوند عموماً و اسم اعظمش خصوصاً، هر چند در عالم هستي و وسائط و اسباب نزول فيض در اين جهان موثر است، ولي تأثير آن مربوط به حقايق اين اسما است، نه الفاظي كه دلالت بر آن ميكند و نه به معاني متصوره در ذهن".(4)
تفاوت در روايات ممكن است به خاطر تعدد اسم اعظم، يا تفاوت خواستهها باشد، ولي آن چه مهم است، پاكي دل و خلوص نيّت و توجه به خدا و قطع اميد از غير او و آراستگي به اين اوصاف است كه روح اسم اعظم را تشكيل ميدهد.
از رسول خدا(ص) در مورد اسم اعظم سؤال شد، حضرت فرمود: "هر اسمي از اسماي الهي، اعظم است؛ پس قلب خويش را از غير خدا خالي كن (و تمام توجهت به حق باشد) و خدا را به هر اسمي كه ميخواهي بخوان. بدرستي كه براي خداوند اسمي متفاوت با اسم ديگر نيست، بلكه او خداوند واحد قهار است".(5)
آنچه از دعاي بعد از نماز اميرالمؤمنين نقل نمودهايد، دقيقاً دلالت بر اسم اعظم دارد، چرا كه در ادامه دعا وارد شده: ".. پس به راستي آن بزرگترين و شريفترين نامهاي تو است". بزرگترين و شريفترين نام الهي اسم اعظم است.
پي نوشتها:
1. بحارالأنوار، ج 93، ص 225.
2. همان، ج 78، ص 371، باب 6.
3. براي اطّلاع بيشتر به جلد 90 بحارالأنوار، ص 223، باب اسم اعظم رجوع شود.
4. علامه طباطبائي، الميزان، ج 8، ص 372.
5. مصباح الشريعه، باب 31.
گفت كه شما اصغر به من نمائيد تا مـن اعـظم به شما نمايم كدام نام است كه نه در عظمت تمام است , چه قطره در نظر آيد كه نه از بحر محيط بزرگترآيد, از اين سخن معلوم شد كه اسماى حق همه اعظمند, ليكن هركدام كه در تعريف اتم باشند, بالنسبه به ديگرى اعظم باشند.
در جـواهـرالتفسير نقل نموده كه : اسم اللّه را شانزده خصيصه است كه از آن خصايص بر اعظميت آن اسـتـدلال توان نمود, اول آن كه جميع اسما حق را بدو نسبت دهند, و او را به هيچ يك از اسما منسوب نگردانند.
دوم آن كه در او الف لام عوض همزه محذوفه آورده اند به مذهب آنان كه گويند در اصل اله بوده , و در هيچ اسم يافت نشود كه الف و لام تعريف عوض حرف محذوف آورده باشند.
سـوم آن كـه هـمـيـن الـف و لام را كـه نه از اصل كلمه است , حكم اصل داده اند ولازم اين كلمه گـردانـيـده انـد, چنانچه از وى هرگز منفك نشود, به خلاف ساير اسماى معرفه كه حذف ادات تعريف مى كنند.
چـهـارم آن كـه همزه اين كلمه را در ندا قطع نمى كنند, چون يا اللّه و در غير ندا قطع مى نمايند, چون باللّه .
پس گاهى همزه او را همزه وصل مى دارند و گاهى همزه قطع , و در هيچ اسم ديگر اين را تجويز نمى نمايند.
پـنـجـم اى و هـا تنبيه را كه با حرف ندا بر اسماى معرفه داخل مى كنند, هرگز به اين اسم جمع نسازند.
شـشـم در ايـن كـلمه حرف ندا را با الف و لام جمع كرده اند, و در كلام عرب اين صورت را تجويز ننموده اند, مگربر سبيل شذوذ استعمال نموده اند.
هـفـتـم حرف ندا را از وى مى افكنند و در آخرش ميم مشدد الحاق نموده , اللهم مى گويند و در هيچ اسم ديگر مانند اين وقوع نيافته .
هشتم با وجود الحاق ميم مشدد, الف و لام را گاهى اسقاط مى كنند و لاهم مى گويند.
نهم اختصاص او به تا قسم , چون تاللّه و تا با غير اين اسم مستعمل نيست .
دهم خصوصيتش به لفظ ايم و ايمن كه موضوع از براى قسمند, چون ايم اللّه و ايمن اللّه .
يازدهم آن كه بعد از حذف جار در قسم همچنان مجرور مى گذارند, چنانچه اللّه لافعلن ذلك .
دوازدهـم ابـوحـاتـم در كتاب زينت آورده كه با وجود حذف حرف جار, الف و لام نيز مى افكنند, چنانچه لاه لافعلن ذلك .
سيزدهم تغليظ لام و تفخيم آن وقتى كه ماقبل او مفتوح يا مضموم باشد, چون اللّه ان اللّه , وعبداللّه .
چـهـاردهـم صـيانت و نگاهداشت حق تعالى اين اسم را از آن كه ديگرى به وى مسمى گردد, از زمـان آدم تـا دور حضرت خاتم ر اين اسم را بر غير حق سبحانه , رقم اطلاق نيافته و هيچكس را نه حقيقه و نه مجـازا بدين نام نخوانده اند.
پانزدهم آن كه اصلا تغيير و تبديل بدين اسم راه نيابد, نه تثنيه شود نه جمع و نه تصغير آيد.
شـانزدهم در مفاتيح الغيب آورده كه از خواص اين اسم آن است كه چون الف از او حذف كنند, للّه بـاقـى مـانـد و اين نيزمختص حق سبحانه است للّه الامر من قبل و من بعد و اگر لام اول بـيـفـكـنـنـد له بماند, آن نيز خاصه اوست , چه مالكيت به حقيقت غير او را ثابت نيست , له الملك وله الحمد . و اگر لام ثانى را نيز بيندازند, هو بماند و آن نيزدلالت بر ذات او دارد, قل هواللّه احد واوى كه در هو مى آيد زايد است به دليل سقوط آن در تثنيه و جمع چون هما, و, هم .
پس اسمى كه او را اين همه خصايص باشد اعظم اسما خواهدبود ـع ـ:.
اين همه دبدبه وطنطنه بى چيزى نيست بدان كه عدد حروف اين كلمه طيبه به حسب تلفظ پنج اسـت , و عـدد پـنـج راخـاصـيـتى هست كه دلالت بر نهايت و تمامى دارد و بدين جهت او را داير گويند, و دوران اواشاره به آن است كه هر چند او را در نفس خود ضرب كنند و حاصل را باز در او ضرب نمايند, همان پنج به صورت اصلى خود بازآيد.
مثلا پنج را در پنج ضرب كنند, حاصل بيست و پنج باشد, و باز در پنج زنند, صدوبيست و پنج بود, و ديگر باره در اوضرب كنند, ششصدوبيست و پنج باشد وعلى هذاالقياس .
و بناى اصول دين بر پنج چيز قرار گرفته و اركان اسلام كه دين مرضى عبارت از اوست برين عدد آمده .
و نماز كه يكى از اركان است واهتمام به شان او زياده از باقى اركان , پنج وقت معين شده و تمامى اركان او نيز بر پنج چيز قرار يافته .
و در وضو كه مقدمه اوست , پنج عضو مقرر گرديده .
و در زكات نقدين , اول از دويست درهم , پنج درهم و از بيست دينار نيم دينار كه وزن او همان پنج درهم است , تعيين يافته .
و احكام شرعى نيز پنج است : فرض و سنت و حرام و مكروه و مباح .
و روزه پنج روز نيز در سالى حرام است : عيدين و ايام تشريق .
و در كلام الهى سور مصدر به لفظ الحمدللّه كه خواتيم امور بدو منتهى گردد, به پنج آمده .
جـمـعـى گـفته اند كه اگر كسى بديدى فكرت نگرد, هرآينه مشهود وى گردد كه بناى كليات مـمـكـنات بر عدد پنج است :اولا جواهر ممكنه كه حكما آن را اصل موجودات داشته اند, به همين عدد است : عقل و نفس و هيولى و صورت وجسم .
و امهات اجناس عاليه اعراض كه در اقصاى ظهورى افتاده اند, به نظر تحقيق هم پنج است : كيف و كم و فعل و انفعال ونسبت .
چه اين و متى و اضافه و وضع و ملك از مقوله نسبتند.
انـسان كه پيكر بديع منظرش را خامه قدرت كامله بر لوح هو الذى يصوركم فى الارحام ... به نيكوتر صورتى نگاشته ,حدود آن به پنج عضو منتهى مى شود: راس و يدين و رجلين .
و اطـراف هـريـك از آنـهـا بـاز به پنج انتها يافته , در دست و پاى كه هريك به پنج انگشت منتهى شده اند, ظاهر است .
اما سر كه به طرف علو علاقه بيشتر دارد و در ظاهر جاى پنج حس كه عبارت از سمع و بصر و شم و ذوق و لمس است , مرتب و آماده گشته و در باطن او نيز مقر پنج حس كه حس مشترك و خيال و متفكر و واهمه و حافظه است , مهياو مقرر شده .
و هم در ميان اين نوع اشراف رسل [ كه صاحبان شرايع بوده اند به همين عدد اختصار دارند, چون : نوح و ابراهيم وموسى و عيسى و محمد مصطفى ـصلوات اللّه عليه وآله وعليهم اجمعين ـ.
و در وقـتـى كه مخاصمه واقع شد ميان نصاراى نجران و حضرت ختمى منقبت در باب عيسى بن مـريـم (ع ) و كار بر مباهله قرار يافت و مقرر شد كه خواص جانبين بدان مقام حاضر آيند, از طرف حق پنج تن كه نبى و ولى و زهرا وسبطين كه آل عبا گويند, متوجه شدند.
و بـدان كه حروف پنجگانه اين اسم متضمن سر غريب و منطوى به رمز عجيب است , و از اين پنج دو الـف است : يكى مكتوب و ظاهر و دوم ملفوظ و مخفى و دو لام , يكى ساكن و ديگرى متحرك و يك ها.
امـا الف ظاهر, عبارت است از مرتبه واحديت كه اعتبار وحدت است بشرط شئ و ظهورش ايمايى مى كند كه متعلق اين اعتبار, ظهور ذات است و ابديت و آخريت او و الف مخفى , اشاره است به رتبه احـديـت كـه اعـتبار وحدت باشد به شرط لاشئ , و خفاى او تنبيهى مى نمايد برآن كه متعلق اين اعتبار بطون ذات است و ازليت و اولويت او, و حركت اولى و سكون ثانى مويد اين معنى .
امـا لامين : لام ساكن اشارت به عالم ملك است , يعنى عالم شهادت و عالم اجسام و عالم خلق كه مـحسوساتند, و سكون او دليل بر آن كه ملك را به خود هيچگونه تصرفى نيست و تا فيض ملكوتى سلسله او راتحريك ندهد, اثر حركت بدو پديد نيايد.
و لام مـتحرك عبارت است از عالم ملكوت , يعنى عالم غيب و عالم ارواح وعالم امر كه حس بدانها راه ندارد, و حركت دلالت برآن دارد كه ملك در قبضه تصرف اوست و جز به تدبير ساكنان فضاى ملكوتى ازپاى بستگان مضايق ملكى هيچ كارنيايد.
اما حرف ها, بر هويت ذات دلالت كند و او را غيب هويت گويند كما اشيراليه , شعر:.
هاش كه با ها هويت يكيست ----- فهم ذوى النهيه فيها تهيم .
در شرح فصوص آورده كه : اصل در اسم اللّه حرف هاست كه كنايه از غيب ذات و هويت غير متعين اوست , چه هاكنايت از غايب باشد, پس لام ملك با تخصص بر او زياد كردند, چه همه ملك اوست و مخصوص بدو.
در كتاب البيان فى اعجازالقرآن آورده كه : اسم ذات حرف هاست , و انضمام او با واو براى آن است كـه هـا از اقصى غايت مخارج آيد و واو از اول مخارج , پس باهم منضم بايد كه تا دايره تمام گردد, شعر:.
پنج حرفست بس شگرف اين اسم ----- پيش گنج نهان و ذات طلسم .
دو الف زو براستى دوگواه ----- كرده روشن به سر وحدت راه .
از دو لامش گرفته قوت قوت ----- از يكى ملك وزان دگر ملكوت .
چند مدتي نگذشته بود که عالم بزرگوار در يک شب بسيار سرد آن مرد را صدا زد و فرمود: همين الآن به فلان نقطه از بيابان کنار شهر برو، درآنجا چاهي وجود دارد، از آن چاه مقدار آب بياور.
اين بنده خدا به راه افتاد و خود را به آن چاه رسانيد ومقداري آب برداشت و برگشت. در مسير بازگشت، ناگهان شيردرّندهاي مقابلش ظاهر شد و او دست و پاي خود را گم کرد ونگران ومضطرب با صداي بلند گفت: ? بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحيم ?، « يا الله » و بر زمين افتاد وغش کرد. وقتي به هوش آمد، ديد از آن شيرخبري نيست. خود را به منزل آن عالم بزرگوار و اهل معني رسانيد.
آن عالم از او پرسيد: « چرا اينقدر دير کردي؟» و آن مرد جريان را برايش تعريف کرد.
عالم فرمود: همين کلمهاي را که گفتي، خودش اسم اعظم خدا بود. بايد شرايطش فراهم گردد تا به هدف اجابت برسد. در آن لحظه چون از صميم دل و در حالت اضطرار بيان شد و در آن حالت دل از همه بريدي، سيم دل خود را ازهمه قطع نمودي و به خدا متصل کردي و گفتي:«? بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحيم ? ياالله » شرايط فراهم شد و دعايت مستجاب گرديد.
آنکه شد دور از خدا، در چنگ شيطان اوفتد
برّه دوراز شبان را گرگِ صحرا ميخورد
