داستانهای مذهبی
سلیمان و مورچه
روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود ، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد .سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود ، مورچه به داخل دهان او وارد شد ، و قورباغه به درون آب رفت.
سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد ، ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود ، آن مورچه آز دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه خود نداشت .
سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید.
مورچه گفت : " ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می کند . خداوند آن را در آنجا آفرید او نمی تواند از آنجا خارج شود و من روزی او را حمل می کنم . خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد .
این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذارد من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم وبه دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شود او در میان آب شناوری کرده مرا به بیرون آب دریا می آورد و دهانش را باز می کند ومن از دهان او خارج میشوم ."
سلیمان به مورچه گفت : (( وقتی که دانه گندم را برای آن کرم میبری آیا سخنی از او شنیده ای ؟ ))
مورچه گفت آری او می گوید :
ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی کنی رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن
الله الله و استجابت دعا
شخصی در تاریکی شب، در حال دعا با سوز و گداز الله الله می گفت
شیطان نزد آن دعا کننده آمد و گفت:
آن قدر الله الله می گویی و جواب نمی شنوی. چرا اصرار می کنی؟
این همه سوز و دعای بی اثر بس است.
آن شخص ناامید و افسرده شد و دلش شکست.
در عالم خواب حضرت خضر را دید که به او فرمود:
چه شده الله الله نمی گویی مگر از راز و نیاز پشیمان شده ای؟
آن شخص گفت: آخر هر چه می گویم، جواب نمی شنوم، بنابراین ناامید شده ام.
حضرت خضر فرمود: مگر باید جواب خدا را از در و دیوار بشنوی؟
همین که الله الله می گویی معنایش این است که
جذبه ای خدایی تو را خوانده و از جانب معشوق تو را به خود کشانده است.
نی، که آن الله تو، لبیک ماست
آن نیاز و سوز و دردت، پیک ماست.
ترس و عشق تو کمند لطف ماست
زیر هر یا رب تو لبیکهاست.
پس از این معانی و هشدار، فهمید آن ندا از شیطان است و نباید ناامید از حق شد
که این الله الله دلیل راه یابی و پذیرش به آن درگاه است.
گنجشک و سلیمان
گنجشک نر به گنجشک ماده اظهار محبت می کرد. می گفت
تو محبوبه منی. تو همسر منی. دوستت دارم. عاشقتم.
چرا به من کم محبتی؟ چرا محلم نمیذاری؟
فکر کردی من کم قدرت دارم تو این عالم عیال؟
من اگه بخوام می تونم با نوک منقارم تخت و تاج سلیمان رو بردارم بندازم تو دریا.
باد که مسخر سلیمان بود پیام رو به گوش سلیمان رسوند.
حضرت تبسمی کرد و فرمود اون گنجشک ها رو بیارید پیش من.
آوردند.سلیمان به گنجشک نر گفت خوب ادعاتو اجرا کن بینم.
گفت من چنین قدرتی ندارم.
سلیمان گفت پس الان به همسرت گفتی؟
گفت خوب شوهر گاهی جلو همسرش کلاس میاد یه خالی ای می بنده.
عاشق که ملامت نمیشه. من عاشقم.
یه چی گفتم ولی یا نبی الله واقعا دوسش دارم. این به ما محل نمیذاره.
حضرت به گنجشک ماده گفت اینکه به تو اظهار محبت میکنه چرا محلش نمیدی؟
گفت یا نبی الله چون دروغ میگه هم منو دوست داره هم یه گنجشک دیگه رو.
مگه تو یک دل چند تا محبت جا میگیره؟
این کلام در دل جناب سلیمان چنان اثری گذاشت که تا چهل روز گریه می کرد
و فقط یک دعا می کرد. می گفت:
الهی دل سلیمان رو از محبت غیر خودت خالی کن.
تخم مرغهای حلال و تخم مرغهای حرام
در این مقاله با راه تشخیص تخم مرغهای حلال از حرام آشنا می شویم.
پیامبر خدا (ص) : در سفارشهایی به اما م علی (ع) :
ای علی ! از میان تخم پرندگان آنهایی را بخور که دو سرشان فرق می کند .
امام باقر (ع)
تخم پرندگانی را که هنگام پرواز کردن بال می زند ،بخور
و آنرا که بالهای خویش را صاف نگه می دارد نخور .
شخصی پرسید : تخمی که در نیزار است چطور ؟
فرمود : " آنچه دو سویش همانند است مخور و آنچه دو سویش ناهمگونه است ،بخور ".
پرسید : از پرندگان آب چطور ؟
فرمود : "آنچه را چینه دان دارد ،بخور و آنچه را چینه دان ندارد مخور . "
امام باقر و امام صادق (ع) :
" اگر به نیزاری در آمدی و تخم پرنده ای یافتی ، از آن مخور مگر آنکه دو سویش ناهمسان باشد .
جواز بهشت
روزی مردی خواب ديد که مرده و پس از گذشتن از پلی به دروازه بهشت رسيده است.
دربان بهشت به مرد گفت: برای ورود به بهشت بايد صد امتياز داشته باشيد.
کارهای خوبی را که در دنيا انجام داده ايد ، بگوييد تا من به شما امتياز بدهم.
مرد گفت: من با همسرم ازوداج کردم، 50 سال با او به مهربانی رفتار کردم و هرگز به او خيانت نکردم.
فرشته گفت: اين سه امتياز
مرد اضافه کرد: من در تمام طول عمرم به خداوند اعتقاد داشتم و حتی ديگران را هم به راه راست هدايت می کردم
فرشته گفت: اين هم يک امتياز.
مرد باز ادامه داد : در شهر نوانخانه ای ساختم و کودکان بی خانمان را آنجا جمع کردم و به انها کمک کردم.
فرشته گفت : و اين هم دو امتياز
مرد در حالی که گريه می کرد، گفت: با اين وضع من هرگز نمی توانم داخل بهشت شوم
فرشته لبخندی زد و ادامه داد:
تنها را ورود بشر به بهشت موهبت الهی است
و اکنون اين لطف و موهبت پروردگار شامل حال شما شد
و اجازه ورود به بهشت برايتان صادر گرديد برويد و شاد باشيد.
مهمان قاضی
مردی به عنوان یک مهمان عادی بر علی علیه السلام وارد شد.روزها در خانه آن حضرت مهمان بود.اما او یک مهمان عادی نبود.چیزی در دل داشت که ابتدا اظهار نمیکرد.حقیقت این بود که این مرد اختلاف دعوایی با شخص دیگری داشت و منتظر بود طرف حاضر شود و دعوا در محضر علی علیه السلام طرح گردد.تا روزی خودش پرده برداشت و موضوع اختلاف و محاکمه را عنوان کرد.
علی فرمود:
«پس تو فعلا طرف دعوا هستی؟»
-بلی یا امیر المؤمنین!
-خیلی معذرت میخواهم،از امروز دیگر نمیتوانم از تو به عنوان مهمان پذیرایی کنم،زیرا پیغمبر اکرم فرموده است:
«هرگاه دعوایی نزد قاضی مطرح است،قاضی حق ندارد یکی از متخاصمین را ضیافت کند،مگر آنکه هر دو طرف با هم در مهمانی حاضر باشند.» (1)
حرف بقالها
در زمانی که علی بن موسی الرضا علیه السلام از طرف مامون به خراسان احضار شده و اجبارا با شرایط خاصی ولایت عهد مامون را پذیرفته بود،«زید النار»برادر امام نیز در خراسان بود.زید به واسطه داعیهای که داشت و انقلابی که در مدینه بر پا کرده بود،مورد خشم و غضب مامون قرار گرفته بود.اما مامون که آن ایام سیاستش اقتضا میکرد حرمت و حشمت امام رضا را حفظ کند،به خاطر امام از قتل یا حبس برادرش زید صرف نظر کرد.
روزی در یک مجلس عام عده زیادی شرکت داشتند و امام رضا علیه السلام برای آنها صحبت میکرد.از آن سو زید عدهای از اهل مجلس را متوجه خود کرده بود و برای آنها در فضیلتسادات و اولاد پیغمبر و اینکه آنان وضع استثنائی دارند،داد سخن میداد و مرتب میگفت:«ما خانواده چنین،ما خانواده چنان.»امام متوجه گفتار زید شد.ناگهان نگاه تند و فریاد«یا زید!»امام،زید و همه اهل مجلس را متوجه کرد.فرمود:«ای زید!حرفهای بقالهای کوفه باورت آمده و مرتب تحویل مردم میدهی.اینها چه چیز است که به مردم میگویی؟!آن که شنیدهای خداوند ذریه فاطمه را از آتش جهنم مصون داشته است،مقصود فرزندان بلا فصل فاطمه یعنی حسن و حسین و دو خواهر ایشان است.اگر مطلب این طور است که تو میگویی و اولاد فاطمه وضع استثنائی دارند و به هر حال آنها اهل نجات و سعادتند،پس تو نزد خدا از پدرت موسی بن جعفر گرامیتری،زیرا او در دنیا امر خدا را اطاعت کرد،قائم اللیل و صائم النهار بود،و تو امر خدا را عصیان میکنی،و به قول تو هر دو،مثل هم،اهل نجات و سعادت هستید.پس برد با تو است،زیرا موسی بن جعفر عمل کرد و سعادتمند شد و تو عمل نکرده و رنج نبرده گنجبردی.علی بن الحسین زین العابدین میگفت:نیکوکار ما اهل بیت پیغمبر دو برابر اجر دارد و بد کار ما دو برابر عذاب-همان طور که قرآن درباره زنان پیغمبر تصریح کرده است-زیرا آن کس از خاندان ما که نیکوکاری میکند در حقیقت دو کار کرده:یکی اینکه مانند دیگران کار نیکی کرده،دیگر اینکه حیثیت و احترام پیغمبر را حفظ کرده است.آن کس هم که گناه میکند دو گناه مرتکب شده:یکی اینکه مانند دیگران کار بدی کرده،دیگر اینکه آبرو و حیثیت پیغمبر را از بین برده است.»
آنگاه امام رو کرد به حسن بن موسای وشاء بغدادی-که از اهل عراق بود و در آن وقت در جلسه حضور داشت-و فرمود:
«مردم عرقا این آیه قرآن را: انه لیس من اهلک انه عمل غیر صالح چگونه قرائت میکنند؟»
-یا ابن رسول الله!بعضی طبق معمول انه عمل غیر صالح (2) قرائت میکنند،اما بعضی دیگر که باور نمیکنند خداوند پسر پیغمبری را مشمول قهر و غضب خود قرار دهد،آیه را انه عمل غیر صالح (3) قرائت میکنند و میگویند او در واقع از نسل نوح نبود،خداوند به او گفت:«ای نوح!او از نسل تو نیست،اگر از نسل تو میبود من به خاطر تو او را نجات میدادم.
امام فرمود:«ابدا این طور نیست.او فرزند حقیقی نوح و از نسل نوح بود.چون بدکار شد و امر خدا را عصیان کرد،پیوند معنویاش با نوح بریده شد.به نوح گفته شد این فرزند تو ناصالح است،از این رو نمیتواند در ردیف صالحان قرار گیرد. موضوع ما خانواده نیز چنین است.اساس کار،پیوند معنوی و صلاح عمل و اطاعت امر خداست.هر کس خدا را اطاعت کند از ما اهل بیت است،گو اینکه هیچ گونه نسبت و رابطه نسلی و جسمانی با ما نداشته باشد،و هر کس گنهکار باشد از ما نیست،گو اینکه از اولاد حقیقی و صحیح النسب زهرا باشد.همین خود تو که با ما هیچ گونه نسبتی نداری،اگر نیکوکار و مطیع امر حق باشی از ما هستی.» (4)
پیر و کودکان
پیر مردی مشغول وضو بود،اما طرز صحیح وضو گرفتن را نمیدانست.امام حسن و امام حسین که در آن هنگام طفل بودند،وضو گرفتن پیرمرد را دیدند.جای تردید نبود،تعلیم مسائل و ارشاد جاهل واجب است،باید وضوی صحیح را به پیرمرد یاد داد،اما اگر مستقیما به او گفته شود وضوی تو صحیح نیست،گذشته از اینکه موجب رنجش خاطر او میشود، برای همیشه خاطره تلخی از وضو خواهد داشت.بعلاوه از کجا که او این تذکر را برای خود تحقیر تلقی نکند و یکباره روی دنده لجبازی نیفتد و هیچ وقت زیر بار نرود.
این دو طفل اندیشدند تا به طور غیر مستقیم او را متذکر کنند.در ابتدا با یکدیگر به مباحثه پرداختند و پیر مرد میشنید.یکی گفت:«وضوی من از وضوی تو کاملتر است.»دیگری گفت:«وضوی من از وضوی تو کاملتر است.»بعد توافق کردند که در حضور پیر مرد هر دو نفر وضو بگیرند و پیر مرد حکمیت کند.طبق قرار عمل کردند و هر دو نفر وضوی صحیح و کاملی جلو چشم پیر مرد گرفتند.پیر مرد تازه متوجه شد که وضوی صحیح چگونه است،و به فراست مقصود اصلی دو طفل را دریافت و سخت تحت تاثیر محبتبی شائبه و هوش و فطانت آنها قرار گرفت.گفت:
«وضوی شما صحیح و کامل است.من پیر مرد نادان هنوز وضوساختن را نمیدانم.به حکم محبتی که بر امت جد خود دارید مرا متنبه ساختید.متشکرم.» (5)
پیام سعد
ماجرای پر انقلاب و غم انگیز احد به پایان رسید.مسلمانان با آنکه در آغاز کار با یک حمله سنگین و مبارزه جوانمردانه، گروهی از دلاوران مشرکین قریش را به خاک افکندند و آنان را وادار به فرار کردند،اما در اثر غفلت و تخلف عدهای از سربازان طولی نکشید که اوضاع برگشت و مسلمانان غافلگیر شدند و گروه زیادی کشته دادند.اگر مقاومتشخص رسول اکرم و عده معدودی نبود،کار مسلمانان یکسره شده بود.اما آنها در آخر توانستند قوای خود را جمع و جور کنند و جلو شکست نهایی را بگیرند.
چیزی که بیشتر سبب شد مسلمانان روحیه خویش را ببازند،شایعه دروغی بود مبنی بر کشته شدن رسول اکرم.این شایعه روحیه مسلمانان را ضعیف کرد و بر عکس به مشرکین قریش جرئت و نیرو بخشید.ولی قریش همینکه فهمیدند این شایعه دروغ است و رسول اکرم زنده است،همان مقدار پیروزی را مغتنم شمرده به سوی مکه حرکت کردند.مسلمانان، گروهی کشته شدند و گروهی مجروح روی زمین افتاده بودند و گروه زیادی دهشتزده پراکنده شده بودند.جمعیت اندکی نیز در کنار رسول اکرم باقی مانده بود.آنها که مجروح روی زمین افتاده بودند،و هم آنان که پراکنده شده فرار کرده بودند،هیچ نمیدانستند عاقبت کار به کجا کشیده و آیا رسول اکرم شخصا زنده استیا مرده؟
در این میان مردی از مسلمانان فراری از کنار یکی از مجروحین به نام سعد بن ربیع-که دوازده زخم کاری برداشته بود-عبور کرد و به او گفت:
«از قراری که شنیدهام پیغمبر کشته شده است!»سعد گفت:
«اما خدای محمد زنده است و هرگز نمیمیرد.تو چرا معطلی و از دین خود دفاع نمیکنی؟وظیفه ما دفاع از شخص محمد نبود که وقتی کشته شد موضوع منتفی شده باشد،ما از دین خود دفاع کردیم و این موضوع همیشه باقی است.»
از آن سوی،رسول اکرم که اصحاب خود را یاد میکرد،ببیند کی زنده است و کی مرده؟کی جراحتش قابل معالجه است و کی نیست؟فرمود:
«چه کسی داوطلب میشود اطلاع صحیحی از سعد بن ربیع برای من بیاورد؟»
یکی از انصار گفت:
«من حاضرم.»
مرد انصاری رفت و سعد را در میان کشتگان یافت،اما هنوز رمقی از حیات در او بود.به او گفت:
«پیغمبر مرا فرستاده خبر تو را برایش ببرم که زندهای یا مرده؟»سعد گفت:
«سلام مرا به پیغمبر برسان و بگو سعد از مردگان است،زیرا چند لحظهای بیشتر از زندگی او باقی نمانده است،و بگو سعد گفت:خداوند به تو بهترین پاداشها که سزاوار یک پیغمبر استبدهد.»آنگاه گفت این پیام را هم از طرف من به انصار و یاران پیغمبر ابلاغ کن،بگو سعد میگوید:«عذری نزد خدا نخواهید داشت اگر به پیغمبر شما آسیبی برسد و شما جان در بدن داشته باشید.»
دعای مستجاب
خدایا مرا به خاندانم بر نگردان!
این جملهای بود که هند،زن عمرو بن الجموح،پس از آنکه شوهرش مسلح شد و برای شرکت در جنگ احد راه افتاد،از زبان شوهرش شنید.این اولین بار بود که عمرو بن الجموح با مسلمانان در جهاد شرکت میکرد.تا آن وقتشرکت نکرده بود،زیرا پایش لنگ بود و اتفاقا به شدت میلنگید،و مطابق حکم صریح قرآن مجید،بر آدم کور و آدم لنگ و آدم بیمار جهاد واجب نیست (7).او هر چند خود شخصا در جهاد شرکت نمیکرد،اما چهار شیر پسر داشت که همواره در رکاب رسول اکرم حاضر بودند و هیچ کس گمان نمیکرد و انتظار نداشت که عمرو با عذر شرعی که دارد،خصوصا با فرستادن چهار پسر برومند،سلاح برگیرد و به سربازان ملحق شود.
خویشاوندان عمرو،همینکه از تصمیم وی آگاه شدند آمدند مانع شوند،گفتند:
«اولا تو شرعا معذوری،ثانیا چهار فرزند سرباز دلاور داری که با پیغمبر حرکت کردهاند،لزومی ندارد خودت نیز به سربازی بروی!»گفت:
«به همان دلیل که فرزندانم آرزوی سعادت ابدی و بهشت جاویدان دارند من هم دارم.عجب!آنها بروند و به فیض شهادت نائل شوند و من در خانه پیش شماها بمانم؟!ابدا ممکن نیست.»
خویشاوندان عمرو از او دستبرنداشتند و دائما یکی پس از دیگری میآمدند که او را منصرف کنند.عمرو برای خلاصی از دست آنها به خود رسول اکرم ملتجی شد:
-یا رسول الله!فامیل من میخواهند مرا در خانه حبس کنند و نگذارند در جهاد در راه خدا شرکت کنم.به خدا قسم آرزو دارم با این پای لنگ به بهشتبروم.
-یا عمرو!آخر تو عذر شرعی داری،خدا تو را معذور داشته است،بر تو جهاد واجب نیست.
-یا رسول الله!میدانم،در عین حال که بر من واجب نیستباز هم...
رسول اکرم فرمود:«مانعش نشوید،بگذارید برود،آرزوی شهادت دارد،شاید خدا نصیبش کند.»
از تماشاییترین صحنههای احد صحنه مبارزه عمرو بن الجموح بود که با پای لنگ،خود را به قلب سپاه دشمن میزد و فریاد میکشید:«آرزوی بهشت دارم.»یکی از پسران وی نیز پشتسر پدر حرکت میکرد.آنقدر این دو نفر مشتاقانه جنگیدند تا کشته شدند.
پس از خاتمه جنگ بسیاری از زنان مدینه از شهر بیرون آمدند تا از نزدیک از قضایا آگاه گردند،خصوصا که خبرهای وحشتناکی به مدینه رسیده بود.عایشه همسر پیغمبر یکی از آن زنان بود.عایشه اندکی که از شهر بیرون رفت،چشمش به هند زن عمرو بن الجموح افتاد در حالی که سه جنازه بر روی شتر گذاشته بود و مهار شتر را به طرف مدینه میکشید. عایشه پرسید:
«چه خبر؟»
-الحمد لله پیغمبر سلامت است.ایشان که سالم هستند دیگر غمی نداریم.خبر دیگر اینکه: «رد الله الذین کفروا بغیظهم» خداوند کفار را در حالی که پر از خشم بودند برگردانید.
-این جنازهها از کیست؟
-اینها جنازه برادرم و پسرم و شوهرم است.
-کجا میبری؟
-میبرم به مدینه دفن کنم.
هند این را گفت و مهار شتر را به طرف مدینه کشید،اما شتر به زحمت پشتسر هند راه میرفت و عاقبتخوابید.عایشه گفت:
«بار حیوان سنگین است،نمیتواند بکشد.»
-این طور نیست.این شتر ما بسیار نیرومند است،معمولا بار دو شتر را به خوبی حمل میکند.باید علت دیگری داشته باشد.
این را گفت و شتر را حرکت داد.تا خواستحیوان را به طرف مدینه ببرد دو مرتبه زانو زد و همینکه روی حیوان را به طرف احد کرد دید به تندی راه افتاد.
هند دید وضع عجیبی است.حیوان حاضر نیستبه طرف مدینه برود،اما به طرف احد به آسانی و سرعت راه میرود.با خود گفتشاید رمزی در کار باشد.هند در حالی که مهار شتر را میکشید و جنازهها بر روی حیوان بودند،یکسره به احد برگشت و به حضور پیغمبر رسید:
-یا رسول الله!ماجرای عجیبی است،من این جنازهها را روی حیوان گذاشتهام که به مدینه ببرم و دفن کنم،وقتی که این حیوان را به طرف مدینه میخواهم ببرم از من اطاعت نمیکند،اما به طرف احد خوب میآید،چرا؟
-آیا شوهرت وقتی که به احد میآمد چیزی گفت؟
-یا رسول الله!پس از آنکه راه افتاد این جمله را از او شنیدم:«خدایا مرا به خاندانم بر نگردان.»
-پس همین است،دعای خالصانه این مرد شهید مستجاب شده است،خداوند نمیخواهد این جنازه برگردد.در میان شما انصار کسانی یافت میشوند که اگر خدا را به چیزی بخوانند و قسم بدهند،خداوند دعای آنها را مستجاب میکند.شوهر تو عمرو بن الجموح یکی از آن کسان است.
با نظر رسول اکرم هر سه نفر را در همان احد دفن کردند.آنگاه رسول اکرم رو کرد به هند:
-این سه نفر در آن جهان پیش هم خواهند بود.
-یا رسول الله!از خداوند بخواه من هم پیش آنها بروم (8).
مصونیتی که لغو شد
مسلمانانی که در اثر شکنجه و آزار قریش از مکه به حبشه مهاجرت کرده بودند،همه روزه انتظار خبر تازهای از جانب مکه و مکیان داشتند.هر چند آنها و هم مسلکانشان-که پرچمدار توحید و عدالتبودند-نسبتبه انبوه مخالفین،یعنی طرفداران بت پرستی و ادامه نظام اجتماعی موجود،بسیار در اقلیتبودند،اما مطمئن بودند که روز به روز بر طرفداران آنها افزوده و از مخالفین آنها کاسته میشود،و حتی نا امید نبودند که تمام قریش به زودی پرده غفلت را بدرند و راه رشد و صلاح خویش را باز یابند و مانند آنان آیین بت پرستی را رها کرده راه مسلمانی پیش گیرند.
از قضا شایعهای در آن نقطه از حبشه که آنها بودند به وجود آمد مبنی بر اینکه همه قریش تغییر عقیده و رویه داده و اسلام اختیار کردهاند.هر چند این خبر رسما تایید نشده بود،اما ایمان و اعتقاد و امیدواری فراوانی که مسلمانان به گسترش و پیروزی آئین اسلام داشتند،سبب شد تا گروهی از آنان بدون آنکه منتظر تایید خبر از طرف مقامات رسمی بشوند راه مکه را پیش گیرند.یکی از آنان عثمان بن مظعون،صحابی معروف بود که فوق العاده مورد علاقه رسول اکرم و احترام همه مسلمانان بود.عثمان بن مظعون همینکه به نزدیکیهای مکه رسید،فهمید قضیه دروغ بوده و قریش بالعکس بر شکنجه و آزار مسلمانان افزودهاند.نه راه رفتن داشت و نه راه برگشتن، زیرا حبشه راه نزدیکی نبود که به آسانی بتوان برگشت.از آن طرف وارد مکه شدن همان و تحتشکنجه قرار گرفتن همان.بالاخره یک چیز به نظرش رسید و آن اینکه از عادت جاری و معمول عرب استفاده کند و خود را در«جوار»یکی از متنفذین قریش قرار دهد.
طبق عادت عرب اگر کسی از دیگری«جوار»میخواست،یعنی از او تقاضا میکرد که او را پناه دهد و از او حمایت کند،آن دیگری جوار میداد و تا پای جان هم از او حمایت میکرد.برای عرب ننگ بود که کسی جوار بخواهد-و لو دشمن-و او جوار ندهد،یا پس از جوار دادن از او حمایت نکند.عثمان نیمه شب وارد مکه شد و یکسره به طرف خانه ولید بن مغیره مخزومی که از شخصیتهای برجسته و ثروتمند و متنفذ قریش بود رفت و از او جوار خواست.ولید هم جوار او را پذیرفت.
روز بعد ولید بن مغیره هنگامی که اکابر قریش در مسجد الحرام جمع بودند به مسجد الحرام آمد و عثمان بن مظعون را با خود آورد و رسما اعلام کرد که عثمان در جوار من است و از این ساعت اگر کسی متعرض او شود متعرض من شده است.قریش که جوار ولید بن مغیره را محترم میشمردند،دیگر متعرض عثمان نشدند و او از آن ساعت«مصونیت»پیدا کرد،آزادانه میرفت و میآمد و مانند یکی از قریش در مجالس و محافل آنها شرکت میکرد.
اما در همان حال،قریش لحظهای از آزار و شکنجه سایر مسلمانان فروگذار نمیکردند.این جریان بر عثمان-که هرگز راحتخود و رنجیاران را نمیتوانستببیند-سخت گران میآمد.روزی با خود اندیشید این مروت نیست من در پناه یک نفر مشرک آسوده باشم و برادران همفکر و هم عقیدهام در زیر شکنجه و آزار باشند.از این رو نزد ولید بن مغیره آمد و گفت:
«من از تو متشکرم،تو به من پناه دادی و از من حمایت کردی،ولی از امروز میخواهم از جوار تو خارج شوم و به یاران خود ملحق شوم.بگذار هر چه بر سر آنها میآید بر سر من نیز بیاید.»
-برادرزاده جان!شاید به تو خوش نگذشته و پناه من نتوانسته تو را محفوظ نگاه دارد.
-چرا،من از این جهت ناراضی نیستم،من میخواهم بعد از این جز در«پناه خدا»زندگی نکنم.
-حالا که اینچنین تصمیم گرفتهای،پس همان طور که روز اول من تو را به مسجد الحرام بردم و در مجمع عمومی قریش پناهندگی تو را اعلام کردم،به مسجد الحرام بیا و رسما در مجمع قریش خروج خود را از پناهندگی من اعلام کن.
-بسیار خوب،مانعی ندارد.
ولید و عثمان با هم به مسجد الحرام آمدند.هنگامی که سران قریش گرد آمدند،ولید اظهار کرد:«همه بدانند که عثمان آمده است تا خروج خود را از جوار من اعلام کند.»
-راست میگوید،برای همین منظور آمدهام و اضافه میکنم که در مدتی که در جوار ولید بودم از من خوب حمایت کرد و از این جهت هیچ گونه نارضایی ندارم.علتخروج من از جوار او فقط این است که دوست ندارم غیر از خدا احدی را پناهگاه خودم محسوب دارم.
به این ترتیب مدت جوار عثمان به پایان رسید و مصونیتی که تا آن ساعت داشت لغو شد.اما عثمان مانند اینکه تازهای در زندگیاش رخ نداده،مثل روزهای پیش در محفل قریش شرکت کرد.
از قضا در آن روز لبید بن ربیعه،شاعر معروف عرب،به مکه آمده بود،به قصد اینکه قصیده معروف خود را که یکی از شاهکارهای قصائد عرب جاهلیت است-و تازه به نظم آورده بود-در محفل قریش بخواند.قصیده لبید با این مصرع آغاز میگردد:
«الا کل شیء ما خلا الله باطل»
یعنی هر چیزی جز خداوند باطل است،حق مطلق ذات اقدس احدیت است.
رسول اکرم درباره این مصراع فرموده است:«راستترین شعری است که عرب سروده است.»
لبید به مجمع قریش آمد و قرار شد قصیده خویش را قرائت کند.حضار مجلس سراپا گوش شدند که شاهکار تازه لبید را بشنوند.لبید با غرور افتخارآمیزی خواندن قصیده را آغاز کرد،و تا گفت:
«الا کل شیء ما خلا الله باطل»
عثمان بن مظعون که در کناری نشسته بود،مهلت نداد مصراع دوم را بخواند،به علامت تصدیق گفت:«احسنت،راست گفتی،حقیقت همین است،همه چیز جز خدا باطل و بی حقیقت است.»
لبید مصراع دوم را خواند:
«و کل نعیم لا محالة زائل»
یعنی هر نعمتی جبرا فنا پذیر و معدوم شدنی است.فریاد عثمان بلند شد:
«اما این یکی را دروغ گفتی.همه نعمتها فنا شدنی نیست.این فقط در باره نعمتهای این جهان صادق است.نعمتهای آن جهانی همه پایدار و باقی است.»
تمام جمعیتبه طرف عثمان بن مظعون،این مرد جسور،خیره شدند.هیچ کس انتظار نداشت در محفلی که از اکابر و اشراف قریش تشکیل شده و شاعری با شخصیت مانند لبید بن ربیعه از راه دور آمده تا شاهکار خود را بر قریش عرضه دارد،مردی مانند عثمان بن مظعون که تا ساعتی پیش در پناه دیگری بود و اکنون نه تامین مالی دارد و نه تامین جانی و همه همفکران و هم مسلکانش در زیر شکنجه به سر میبرند،این گونه جسارت بورزد و اظهار عقیده کند.
جمعیتبه لبید گفتند:«شعر خویش را تکرار کن.»باز تا لبید گفت:
«الا کل شیء ما خلا الله باطل»
عثمان گفت:«راست است،درست است.»
و چون لبید گفت:
«و کل نعیم لا محالة زائل»
عثمان گفت:«دروغ است،این طور نیست،نعمتهای آن جهانی فناپذیر نیست.»
این دفعه خود لبید بیش از همه ناراحتشد.فریاد بر آورد:«ای مردم قریش!به خدا قسم سابقا مجالس شما این طور نبود. در میان شما این گونه افراد جسور و بی ادب نبودند.چه شده که این جور اشخاص در میان شما پیدا شدهاند؟»
یکی از حضار مجلس برای اینکه از لبید دلجویی کرده باشد و او به قرائت قصیدهاش ادامه دهد،گفت:«از حرف این مرد ناراحت نباش،مرد سفیهی است،تنها هم نیست،یک عده سفیه دیگر هم در این شهر پیدا شدهاند و با این مرد هم عقیدهاند.اینها از دین ما خارج شدهاند و دین دیگری برای خود انتخاب کردهاند.»
عثمان جواب تندی به گوینده این سخن داد.او هم دیگر طاقت نیاورد،از جا حرکت کرد و سیلی محکمی به چهره عثمان نواخت که یک چشمش کبود شد.یکی از حضار مجلس گفت:
«عثمان!قدر ندانستی.در جوار خوب آدمی بودی.اگر در جوار ولید بن مغیره باقی مانده بودی اکنون چشمت این طور نبود.»
عثمان گفت:
-پناه خدا مطمئنتر و محترمتر است از پناه غیر خدا،هر که باشد.اما چشمم:
بدان که چشم دیگرم نیز آرزومند استبه افتخاری نائل شود که این چشمم نائل شده است.
خود ولید بن مغیره آمد جلو و گفت:
-عثمان!من حاضرم جوار خودم را تجدید کنم.
-اما من تصمیم گرفتهام جز جوار خدا جوار احدی را نپذیرم (9)